يه عاشقي بود، آخر عشق
اول عشق بود، امتداد عشق و نهایت عشق
در واقع تنها عاشق حقيقي، او بود
سرچشمه عشق، مظهر عشق و نگاه عشق،
رد پاي عشق، عطر عشق و رنگ عشق ...
عشق ازش ميجوشيد و هر لحظه بر تمام هستي و كائنات ميريخت
و همه چيز از بركت عشقش متبرك ميشد...
اما اون معشوقي ميخواست كه عشقش رو در اون بريزه و اون بشه تجلي عشقش
پس براي آشكاري و ابراز عشقش ، تصميمي گرفت ...
تصميم گرفت كه معشوقي رو بيافرينه
معشوقي وفادار و درست پيمان...
اون اينقدر عاشق بود كه همه چيز رو براي معشوقش آماده و مهيا كرده بود،
اما معشوق رو فقط و فقط براي خودش ميخواست
معشوق را آفریده بود تا تنها و تنها از آن او باشه
معشوق هم ادعا كرد عاشقه و وفادار ...
عاشق، براي محك عيار عشق معشوقش، دست به امتحاني بزرگ زد
تا ادعاش رو آزمون كنه.
پس معشوق رو براي مدتي از خودش دور كرد و اون رو به زمين فرستاد...
و اما معشوق بيچاره
اون به فطرت دنيا مبتلا شد و از ياد يرد...
اصلاً عشق و عاشقي، عهد و پيمان از يادش رفت
و سرگشتگياش، از غفلتش شروع شد
ريشه تمام مشكلاتش غفلتش بود،
غفلت از خالقش، معبودش، عشقش، سرورش، همه چيز و همه كسش
معشوق جاي خالي چيزي رو توي زندگياش احساس ميكرد
اما نميدونست اون چيه...
براي همين سعي ميكرد اين فضاي خالي رو
با هر چيزي كه بتونه كمي بهش لذت و آرامش بده، پر كنه
غافل از اينكه اون فضا، مكاني مقدس بود و به عشقی آسمانی تعلق داشت
اون مكان اونقدر بزرگ بود كه تنها و تنها حضور عاشق ميتونست پرش كنه
پر ... پر ... پر...
پس هر چه پرش ميكرد و با هر چه پرش می کرد تهي تر و خالی تر ميشد،
تهي از عشق و پر از بيهودگي
روز به روز تنها و تنها تر شد،
نه تنها، تنها شد، كه ضعيف و بيمار هم شده بود
آخه اون، روزي با معبودش عهدي بسته بود و ادعايي كرده بود
و براي وفاي به عهدش به زمين اومده بود
و اما بشنويد از عاشق
اون دست روي دست نگذاشت،چون طاقت دوري معشوقش رو نداشت
او هر لحظه با نگاهش معشوق رو دنبال ميكرد
و به هر شكل ممكن سعي ميكرد به يادش بياره كه بايد برگرده...
و بارها و بارها پيكهايي رو دنبال معشوق فرستاد
راهنمایان و رسولانی را برای بازگردوندنش راهی زمین میکرد
اما معشوق که وجودش پر شده بود از حجاب های ظلمانی و قلب و گوش و چشمش بیمار شده بود
دیگه نه می شنید و نه می دید و نه در می یافت...
اما عاشق دست بردار نبود و همواره معشوق رو به سوی خود فرا می خواند...
نجواي عاشق از درون قلب معشوق به گوش ميرسيد كه ميگفت:
"
مهم نيست كه چقدر دور شده ای و چقدر بيوفايي كردي، برگرد.
آغوش من هميشه به روي تو باز است و بهشت من در انتظار ورود توست
..."
اين قصه، بیانی از ماجراي زندگي ما آدماو عشق خدا به ماست ...
ماجراي بستن عهد و بيوفاييهامونه
و اين ماجرا تا امروز و تا آشکاری نشانه های وقوع قیامت ادامه خواهد داشت..