تبليغاتX
به وبلاگ شروین خوش آمدید

من امشب تا سحر بيدار خواهم ماند
وبال خواب را ازگردن خود باز خواهم كردبه او گويم برو امشب نمي خوابم

به شوق ديدنت چشمان خود را باز خواهم كردبرايت از حياط خانه ي دل صد گل احساس خواهم چيد
به باغ آرزوهايم گل اميد مي كارمستاره هاي اقبالم به من چشمك زنان گويند
كه تو مي آيي ومن اشك شوق از ديده مي بارمشب آرام و هوا رام ، آسمان پر نور
و قرص ماه همچون روي تو در آسمان پيداستصداي عوعو سگها نمي آيد
تو گويي امشب اين بيدار مانده ، يكه و تنهاست شفق سر زد، سياهي رفت و صبح آمد
و قرص ماه جايش را به مهرِ آسمان بخشيدومن بيدار و چشمانم به در مانده

براي ديدنت اين قلب ناآرام مي جوشيدتو گويي انتظارم باز بيهوده ست

نمي آيي و من اينبارهم گول تو را خوردماز آن ترسم كه هجرانت شود جاويد و من تنها
شكايت از جفاي تو بَرِ مرغ سحر بردم

+ نوشته شده توسط شروین در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 و ساعت 21:32 |

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت روز ميلاد ، همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفتش

+ نوشته شده توسط شروین در شنبه چهاردهم دی 1387 و ساعت 22:39 |

جنگل جانم به آتش سوخت، جانانم کجاست

درد هجران شعله در من کاشت ، بارانم کجاست

گرگ شب در خلوت جانم ، مرا از من ربود

معنی فردایی خواب پریشانم کجاست

خانه ی همسایه ام جشن بهاران است و من

دشت دشت لاله ام ، ختم زمستانم کجاست

قطره ام در چشمه ی خاموش تکرار سکوت

موج موج بحر و دریای خروشانم کجاست

هر چه کِشتم ، غربتم در بی صدایی ها گذشت

ناله ی بیگانه ام اینجا ، نیستانم کجاست

در قفس هرچند آب و دانه ارزان است لیک

مست آهویم ، فراخیء بیابانم کجاست

در حصارم از غم این قوم آزادی گریز

آنکه با او بشکنم دیوار زندانم کجاست

در تحمل زیستم، هر چند هیچم ساختند

دست خشم و سینه ی باز گریبانم کجاست

هر سحرگه با طلوع نور میپالم ترا

لحظه ی دیداریءِ پایان هجرانم کجاست

هر کسی از دل خروش ِ انتقامی میکشد

آنکه در آغوش او از عشق می خوانم کجاست

+ نوشته شده توسط شروین در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 و ساعت 14:10 |

امروز فقط می خوام از تو بنویسم

می خوام بنویسم که چقدر خوبی

می خوام از مهربونیات بنویسم

ولی نمی شه

توی این چند تا خط نمی شه از عشق تو نوشت

تو تمام زندگی منی

تک تک لحظه های منی

همیشه با منی

در مورد تو چی بنویسم

عشق من

رضای من

من با تو معنی زندگی رو فهمیدم

با تو احساس کردم که

برای چی زنده م و دارم زندگی می کنم

برای عشق

برای دوست داشتن

و چقدر خوب که عشق من تویی

تویی که از تمام دنیا پاک تری

خیلی دوست دارم

خیلی زیاد

عشق من

+ نوشته شده توسط شروین در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 و ساعت 16:3 |

ميشه زميني كشيد سبزه سبز
به دور از هر گونه علف هاي هرز
ميشه خانه اي در آن كشيد قشنگ
رنگ شادي زد بر آن با آبرنگ
ميشه درونش عكس يار را گذاشت
وانمود كرد كه او كسي را نداشت
ميشه گل آورد و به دستش داد
يعني با تو آشتي كرده و تو را ميخواد
ميشه عاشق شد و خيلي دوسش داشت
همه ي داشته ها رو به پاش گذاشت
ميشه سال ها منتظر موند و به پاش نشست
هميشه غصه خورد و دل به عشقش بست
ميشه غصه ها رو تو دل ريخت و به كسي نگفت
دل شكافته رو ول كرد و هيچوقت ندوخت
ميشه قصه ي عشقو نوشت و دفترو بست
از همه قايمش كرد و نگفت كه عشقي هست
ميشه غرورو زير پا گذاشت و التماس كرد
به پاش افتادو عشقو با گريه اقتباس كرد
ميشه خنجرو به يار دادو گفت مرا بكش
من كفن پوش مي شوم و تو چند روزي سيا بپوش
ميشه از زندگي گذشت وبا اون وداع كرد
ولي هرگز نميشه دلو از يار جدا كرد

+ نوشته شده توسط شروین در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 16:17 |

گفتمت هر لحظه یادت با من است 

گفتی از خاطر ببر،یادم مکن 

گفتمت آیین من دل بستن است 

گفتی از دل بربکن سودای من 

گفتمت دل بی تو با من دشمن است 

شادمان گفتی خداحافظ تو را 

گفتمت این لحظه جان کندن است

رفتی اما بی تو تنها نیستم 

آفرین بر غم که هر دم با من است

+ نوشته شده توسط شروین در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 16:16 |

روزگاري دو يار بودند عاشق هم
در غم و شادي بودند محرم هم
همديگر را چون بت مي پرستيدند
در ناملايمات مي شدند مرهم هم
از شيرين و فرهاد داشتند نشانه
قصه ي خسرو و شيرين را مي خواندند ترانه
دل به هم داده بودند با رضايت
به ديدار هم مي شتافتند با هر بهانه
چه رازها از دل ايشان خوانده شد
دل هايشان كاملا به هم بافته شد
عشق ها پيش عشقشان، شرمنده بود
از بس كه عشق اون ها ،ارزنده بود
اين اتصال ناگهان سد مي شود
موج عشق دختر ،يكباره قطع مي شود
دختر قبله اش را، تغيير مي دهد
عشق نو را جاي كهنه، ترجيح مي دهد
ديگر بايد يه جوري پسر را رد مي كرد
خودش را پيش پسر بد مي كرد
براي همين فقر پسر را بهانه مي كند
اشك پسر را در مي آورد و او را روانه مي كند
مي خواهد پسر را به كشتن دهد
تا دلش را به يار خويشتن دهد

 

+ نوشته شده توسط شروین در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 16:15 |

خدایا تنها می دانم که تو به همه چیز آگاهی

و تنها دل به همین خوش کرده ام

نا امیدم مکن، رهایم نکن، که تنها امیدی

دستم گیر و یاریم کن

خدایا اگر تورا نداشتیم، آن وقت چه ؟

خدایا تو این زمونه همه به فکر خویشن

دیگر قلب ها را نمیتوان شناخت ....

محبتها، عشق ها، همه و همه خریدنی شدند .....

ای کاش

در آن دوران که عشق ها واقعی،محبتها وفادار بودند

به دنیا می آمده بودم

تنها می دانم که باید نوشت

که تنهانوشتن مرا آرام میکند

خدایا دیگر نمی دانم چه درست است !!

نمی دانم که آیا این باز امتحانی است از سویت ؟

 خدایا .....خدایا ....!؟

نمی خواهم .... نمی توانم

می دانم که تنها خود مقصرم .... می دانم

آیا خواهم ایستاد محکم در برابر نا ملایمات

بازهم نمی دانم

فقط از تو می خواهم کمکم کنی تا بتوانم در برابر این همه سختی

ایستادگی کنم

خدایا .....خدایا .....!؟

+ نوشته شده توسط شروین در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 11:2 |
رفته بود هرچی که داشتیم دیگه از خاطر من
کهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من
من فراموش کرده بودم همه روزهای خوبو
اومدی آفتابی کردی تن سرد غروبو
عشقت به من داد عمری دوباره
معجزه باتو فرقی نداره
تو خالق من بعد از خدایی
در خلوت من تنها صدایی
+ نوشته شده توسط شروین در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 1:37 |

يه عاشقي بود، آخر عشق

اول عشق بود، امتداد عشق و نهایت عشق

در واقع تنها عاشق حقيقي، او بود

سرچشمه عشق، مظهر عشق و نگاه عشق،

رد پاي عشق، عطر عشق و رنگ عشق ...

عشق ازش مي‌جوشيد و هر لحظه بر تمام هستي و كائنات مي‌ريخت

و همه چيز از بركت عشقش متبرك مي‌شد...

اما اون معشوقي مي‌خواست كه عشقش رو در اون بريزه و اون بشه تجلي عشقش

پس براي آشكاري و ابراز عشقش ، تصميمي گرفت ...

تصميم گرفت كه معشوقي رو بيافرينه

معشوقي وفادار و درست پيمان...

اون اينقدر عاشق بود كه همه چيز رو براي معشوقش آماده و مهيا كرده بود،

اما معشوق رو فقط و فقط براي خودش مي‌خواست

معشوق را آفریده بود تا تنها و تنها از آن او باشه

معشوق هم ادعا كرد عاشقه و وفادار ...

عاشق، براي محك عيار عشق معشوقش، دست به امتحاني بزرگ زد

تا ادعاش رو آزمون كنه.

پس معشوق رو براي مدتي از خودش دور كرد و اون رو به زمين فرستاد...

و اما معشوق بيچاره

اون به فطرت دنيا مبتلا شد و از ياد يرد...

اصلاً عشق و عاشقي، عهد و پيمان از يادش رفت

و سرگشتگي‌اش، از غفلتش شروع شد

ريشه تمام مشكلاتش غفلتش بود،

غفلت از خالقش، معبودش، عشقش، سرورش، همه چيز و همه كسش

معشوق جاي خالي چيزي رو توي زندگي‌اش احساس مي‌كرد

اما نمي‌دونست اون چيه...

براي همين سعي مي‌كرد اين فضاي خالي رو

با هر چيزي كه بتونه كمي بهش لذت و آرامش بده، پر كنه

غافل از اينكه اون فضا، مكاني مقدس بود و به عشقی آسمانی تعلق داشت

اون مكان اونقدر بزرگ بود كه تنها و تنها حضور عاشق مي‌تونست پرش كنه

پر ... پر ... پر...

پس هر چه پرش مي‌كرد و با هر چه پرش می کرد تهي تر و خالی تر مي‌شد،

تهي از عشق و پر از بيهودگي

روز به روز تنها و تنها تر شد،

نه تنها، تنها شد، كه ضعيف و بيمار هم شده بود

آخه اون، روزي با معبودش عهدي بسته بود و ادعايي كرده بود

و براي وفاي به عهدش به زمين اومده بود

و اما بشنويد از عاشق

اون دست روي دست نگذاشت،چون طاقت دوري معشوقش رو نداشت

او هر لحظه با نگاهش معشوق رو دنبال مي‌كرد

و به هر شكل ممكن سعي مي‌كرد به يادش بياره كه بايد برگرده...

و بارها و بارها پيك‌هايي رو دنبال معشوق فرستاد

راهنمایان و رسولانی را برای بازگردوندنش راهی زمین می‌کرد

اما معشوق که وجودش پر شده بود از حجاب های ظلمانی و قلب و گوش و چشمش بیمار شده بود

دیگه نه می شنید و نه می دید و نه در می یافت...

اما عاشق دست بردار نبود و همواره معشوق رو به سوی خود فرا می خواند...

نجواي عاشق از درون قلب معشوق به گوش مي‌رسيد كه مي‌گفت:

" مهم نيست كه چقدر دور شده ای و چقدر بي‌وفايي كردي، برگرد.

آغوش من هميشه به روي تو باز است و بهشت من در انتظار ورود توست..."

اين قصه، بیانی از ماجراي زندگي ما آدماو عشق خدا به ماست ...

ماجراي بستن عهد و بي‌وفايي‌‌هامونه

و اين ماجرا تا امروز و تا آشکاری نشانه های وقوع قیامت ادامه خواهد داشت..

اما اون زمان، زمانی که نشانه‌های وقوع قیامت آشکار بشه، دیگه لبیک به دعوت عاشق معنا و مفهومی نداره و تنهایی و جدایی ابدی برای معشوق رقم می خوره .

پس تا وقت باقیست باید پاسخی حقیقی به عاشق ازلی و ابدی داده بشه.

پاسخی از سر عشق و ایمان...

به نظر شما پاسخ شايسته به دعوت معبود يگانه

كه تنها و تنها عاشق حقيقیست چي مي‌تونه باشه؟؟؟

+ نوشته شده توسط شروین در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386 و ساعت 1:54 |

دیدی دلم شکست!

دیواره ی دلم ترک خورد و زندگیم با دستام

شوم از هم گسست

انسانی که با رفتنش هوشم را برد

ساخته هایم را خراب کرد

بهارم را کشت و پاییز را صدا زد و آلاله ی

آبی آسمان عشقم را سوزاند

حالا همه چیز در دست اوست

آیا دوباره باز خواهد گشت؟

+ نوشته شده توسط شروین در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 2:28 |

 

واسه كسي كه دفتر قشنگش پر از ترانه های عاشقونس

واسه کسی که برای جدایی یه مدته دنبال یه بهونس

واسه کسی که نه میاد نه میره بازم می گه مقصرم زمونس

می شه نوشت تو انقدر خوبی دوست دارم فقط یه جور نمونس

 

+ نوشته شده توسط شروین در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 2:25 |

همیشه سعی کنید تنها باشید
چراکه تنها آمده اید
وتنها خواهید رفت.
سعی کنید خانه ی قلبتان خالی از وجود دیگران باشد
چرا که دوستی ها دراین دنیا جزهوس وریا چیز دیگری نیست،
اما اگر عاشق شدید
تنها یکی رادوست بدارید
برای یک نفر بخندید واشک بریزید،
تنها به خاطر یک نفر
و بگذارید عشقی داشته باشید پاک وآسمانی

+ نوشته شده توسط شروین در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 2:20 |

چیزی که حد نداره حماقته

عشق بی اندازه هم حماقته

ولی انسان عاشق به دنیا اومده

خدا روح رو تو وجودش باعشق دمیده

منم ان کس که دلش گیر کسیست

ولی اشکال نداره

میدونم کار منم حماقته

+ نوشته شده توسط شروین در جمعه بیست و سوم شهریور 1386 و ساعت 2:18 |

الهي سينه را كن مجمر عشق

برافروزان زتاب اخگر عشق

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شروین در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 3:15 |

دوبـاره دل هوای با تو بـودن کــرده

نگـو ایـن دل دوری عشقتو بـاور کـرده

دل من خسته ازاین دست به دعاها بردن

همــه آرزوهــام بــا رفتــن تــو مــردن

حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه

واسه پیـدا کـردنت تـن به دل صحرا میدم

آخـه تـو رنگ چشات هـیـبـت دنیـارو دیدم

تـوی هـفـتــا آسمون تـو تک ستــاره منی

بـه خـدا نــاز دوچشمـاتــو بــه دنیــا نمیدم

حالا من یه آرزو دارم تو سینه که دوباره چشم من تو رو ببینه

+ نوشته شده توسط شروین در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 3:11 |

رفتی و خــاطره هــای تـو نشستـه تـو خیـالم

بـی تـــو مـن اسیــر دست آرزوهــای محـالـم

یــاد مــن نـبــودی امـا من بیــاد تــو شکستـــم

غیر تو که دوری ازمن دل به هیچ کسی نبستم

هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش

اگــه بــاشی بـا نگاهت می شه ازحادثــه رد شد

میشه تو آتیش عشقت گـر گـرفتـن و بـلد شــد

اگــه دوری اگــه نیستی نفس فریــاد من بـاش

تــا ابــد تــا تــه دنیــا تـا همیشه یـاد من بـاش

هم ترانه یاد من باش بی بهانه یاد من باش وقت بیداری مهتاب عاشقانه یاد من باش

+ نوشته شده توسط شروین در شنبه دهم شهریور 1386 و ساعت 3:9 |

خدایا وفای بی وفایان کرده پیرم

برم یاره وفاداری بگیرم

اگر یاروفاذاری ندیدم

سر قبر وفا داران بمیرم

 

+ نوشته شده توسط شروین در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 1:0 |

ای از عشق پاک من هميشه مست                                                 

من تو را آسان نياوردم بدست                                                     


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شروین در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 0:58 |

همیشه سعی کنید تنها باشید
چراکه تنها آمده اید
وتنها خواهید رفت
.
سعی کنید خانه ی قلبتان خالی از وجود دیگران باشد
چرا که دوستی ها دراین دنیا جزهوس وریا چیز دیگری نیست،
اما اگر عاشق شدید
تنها یکی رادوست بدارید
برای یک نفر بخندید واشک بریزید،
تنها به خاطر یک نفر
و بگذارید عشقی داشته باشید پاک وآسمانی

+ نوشته شده توسط شروین در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 0:55 |

صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل از دیدن تو سیر شود بعد برو
ای کبوتر به کجا قدر دگر تاب بیار
آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
تو اگر کوچ کنی بغض گلو می شکند
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی که شبی از راه سوارت آمد
باش تا خواب تو تعبیر شود بعد برو

 

+ نوشته شده توسط شروین در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 و ساعت 0:54 |

کاش می شد هیچ کس تنها نبود

کاش می شد دیدنت رویا نبود

گفته بودم با تو می میرم

رفتی و گفتی که اینجا جا نبود !

سالیان سال تنها مانده ام

کاش روز دیدنت فردا نبود !

من برای عشق ورزیدن کمی دیر آمدم

من پر از دردم غریبم سخت دلگیر آمدم

کاش باران می شدی بر این شوره زار

کاش من هرگز نبودم از نگاهت شرمسار

+ نوشته شده توسط شروین در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 2:23 |

پشت قاب شیشه ای

که شبای منو با خود می بره

جایی که گذشته هام

مثل تصویر از تو قابش می گذره

پشت قاب بی نفس

مثل اون پرنده که دلش گرفته تو قفس

مثل یک حقیقت رفته به باد

منو با خود می بره مثل یه رویا توی خواب

شهر من من به تو می اندیشم

نه به تنهایی خویش

از پس شیشه تو را میبینم

که گرفتی مرا در بر خویش

من وضو با نفس خیال تو میگیرم

و تو را می خوانم

و به شوق فردا

که تو را خواهم دید

چشم به راه می مانم

تن من پاره ای از آن تن توست

و قشنگترین شبای پر ستاره شب توست

+ نوشته شده توسط شروین در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 1:19 |

اشکی دگر ندارم خندیدنم به زور است

نفرین به هر چه قسمت چشمِ دلم چه کور است

بر دل گفته بودم دل به کسی نبندد

گوشی که بشنود کو؟ این دل چه بی شعور است

مُردم گریه کردم تا حد جان سپردن.... گویی دوا ندارد

از عشق نا امیدم تا کی دلم بسوزد؟

گویی غم تو با من همزاد و جفتُ جور است

در آسمان قلبم دیگر ستاره ای نیست

تنها دعای این دل یک مرگ سوت و کور است

+ نوشته شده توسط شروین در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 1:44 |

برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است. تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند. در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم. ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد که مرهمی شود برای دلتنگی هایم

+ نوشته شده توسط شروین در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 1:42 |

سلام عزیز مهربون

اجازه هست بشم فدات ؟

اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خنده هات ؟

شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش

اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات ؟

اجازه هست بیای پیشم یکم بگم دوست دارم ؟

تو هم بگی دوسم داری بارون بشم دل ببارم

بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد بی کسی

بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بذارم ؟

اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی ؟

خیال کنم دل منو با رفتنت نمیشکنی

اجازه هست خیال کنم بازم میایی می بینمت

+ نوشته شده توسط شروین در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386 و ساعت 1:40 |
از هنگامي كه خداوند مشغول خلق كردن زن بود، شش روز مي گذشت
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط شروین در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 15:52 |

تا حالا شده عاشق بشي، ولي دلت نخواد كه بدونه ؟

تا حالا شده تمام شب گريه كني بدون اينكه بدوني چرا؟

دلت بخواد تا صبح بيدار بموني ، ولي بدوني به جائي نميرسي ؟

تا حالا شده رفتنش رو تماشا كني ، اما نخواي بره و بعد آروم تو دلت بگي " دوستت دارم " ،

اما نخواي بدونه ؟

تا حالا شده ...

شما دوستان چي فكر ميكنيد. شما هم فكر ميكنين سختي كار تا همين جاست يا بازم هست ؟

راستش دارم يك نظر سنجي ميكنم تا ببينم اطرافيانم چگونه مي بينند و چگونه برخورد مي كنند.

لطفا من رو كمك كنين.

متشكرم.....

دوستتون دارو ...  شروین

+ نوشته شده توسط شروین در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 15:49 |

به هنگام وداع دستي تکان ميدادي ولي افسوس مي رفتي .....
براي
گريه هايم مرحمي بودي ولي افسوس مي رفتي ....
براي
بودنت من لحظه هارا به عقب بردم وتو در چشمهاي گريه آلودم نگاه کردي ولي افسوس مي رفتي .....
نمي دانم چرا گفتي: ميان من وتو فرسنگها
فاصله است کاش ميشد تا برايم بار ديگر قصه ميگفتي واي افسوس بايد مي رفتي .....

چه آسان کوله بارسفرت را بستي آيا ميداني چه عاشقانه پشت سرت گريستم وهق هق شبانه ام قلب ستاره هاي قريب را لرزاند

آيا ميداني؟
اگر ميداني برگرد واين تنهاترين تنها را تنها مگذاربرگرد ....

برگرد ....برگرد

+ نوشته شده توسط شروین در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 و ساعت 15:47 |
توی اون روزای سخت که تنهام نگذاشت عشقش تموم وجودم رو گرفت اونم همینطور بودش.حتی یه روزم نمی تونستیم بدون صدای هم سر کنیم.روزای امتحان حتی پایان ترم ها باید قبلش حتما با هم حرف می زدیم تا دلمون آروم شه و بتونیم با خیال راحت امتحانمون رو بدیم.دیگه صحبت های عادی تموم شده بود.حرفامونم عاشقونه بود.هر دومون می دونستیم یه چیزی این وسط فرق کرده.دیگه آبجی و داداشی نبودیم اما دلمون نمی خواست اعتراف کنیم .نه من نه اون.گاهی وقتا یه چیزایی می گفتیم اما فورا حرفمون رو پس می گرفتیم و می گفتیم هنوزم خواهر برادریم.هر روز تلفن.ساعتها چت.مرتب اس ام اس.می گفتیم عاشقیم اما می گفتیم عشقمون عشق یه دختر و پسر به هم نیست. عشق خواهر و برادر به همه.نمی دونم چرا این همه روش تاکید داشتیم.نزدیکای عید که شد ترسیدم خیلی فکر کردم دوری ما رو از هم جدا می کنه .به داداشی هم گفتم.فکر می کردیم دوری عشق ما رو عوض می کنه
+ نوشته شده توسط شروین در شنبه دوم تیر 1386 و ساعت 8:48 |


Powered By
BLOGFA.COM